شایان و خانواده
شایانی قبل اینکه به دنیا بیای دایی علی خیلی بهت ابراز علاقه میکرد پسرم ، همش میومد از روش شکم من تو رو بوس
میکرد و باهات حرف میزد برا همین الان که میری بغلش کاملا اروم میشی و دایی کوچولوتو خوب میشناسی
دایی محمد شبا که شما بیدار تشریف داشتین کارشون این بود که شما رو بغل میکردن و با هم میرقصیدن
مامانی شما از حالا قرتی تشریف دارین
زن دایی فریناز
که طفلی دیگه از کت و کول افتاده اینقدر که تو رو با همه تو چادر گذاشته و تکون داده بغل کرده و راه برده
بزرگ شدی باید اینا رو جبران کنی پسرم
خاله فرناز
که بمیرم الهی تا وقتی امتحان داشت که هیچی حالا که امتحاناش تموم شده فقط با تو سرو کله میزنه وقتایی که شما کار خرابی میکنی خاله فرناز میبره شما رو میشوره اخه مامانی جدیدا خیلی بزرگونه کار میکنی منم حالت تهوع
میگیرم اینه که نوبتیش کردیم فدات شم
اخه مامانی جدیدا یه جوری کار میکنی که من این شکلی میشم 
مامان فروز که همه کار برات میکنه عاشقته صبح تا شب قربون صدقت میره به جرات میگم شایان حاضره جونشم برات بده کارش طفلی شده شستن لباسای شما 
عزیز هم اینقد راهمون دوره از هم نمینونیم زیاد همدیگرو ببینیم ولی هر دفه که میریم اونجا نمیدونی برات چی کار میکنه شایان اخه بابات که بچه اخره یه جور دیگه عزیزه دیگه بچه بابات هم که هستی خیلی عزیزتر شدی دیگه خودت تا تهشو برو
عمو اکبر که دیگه نگو دفه پیش تو رو گذاشته بود رو پاهاش میخوابوندت تو هم اینقد براش خندیدی
که دلشو برده بودی
میرسیم به مسعود جون
شایان جان مسعود جون عاشقته
باورت نمیشه الان برو تو انبار ببین چقدر برای راحتی تو هر روز یه وسیله درست میکرد
ن نی کوچیک درست کرد
یه شب تا صبح با دایی محمد و بابا علی یه مدت توش بودی خسته شدی
دوباره یه نی نی دیگه بزرگ
تو اتاق درست کرد که از این دیوار به اون دیوار وصلش کرد برای اینکه خیال من راحت بشه که سفته اول خود مسعودجون رفت توش خوابید 
خلاصه که عاشق پیشه زیاد داری
از همه باصفا تر مامان نوشی که از جون و دل تو رو میخواد عزیزم
هر دفه هم میریم خونشون یه چیزی برات خریده کلی قربون صدقت میره نمیدونی چقد دوست داره 


شایان و خانواده
